الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
289
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
خانهاش برد و برگشت و چون ديد مسلم همان جا نشسته است ، گفت : اى بندهء خدا ! مگر آب نخوردى ؟ گفت : چرا . گفت به خانهء خود برو . مسلم سكوت كرد . طوعه بار ديگر سخن خود را تكرار كرد و مسلم همچنان سكوت كرد . طوعه بار ديگر سخن خود را تكرار كرد و مسلم همچنان سكوت كرد . طوعه بار سوم با تعجب و اعتراض گفت : سبحان الله ، اى بندهء خدا ! خدايت سلامتى ارزانى دارد ، برخيز و به خانهء خود برو كه براى تو نشستن بر در خانهء من شايسته نيست و من هم آن را براى تو روا نمىدارم . مسلم فرمود : اى كنيز خدا ! مرا در اين شهر خانه و خويشى نيست . آيا ممكن است نسبت به من براى پاداش خداوند كار پسنديدهيى انجام دهى ؟ شايد هم بتوانم خودم جبران كنم . طوعه گفت : اى بندهء خدا موضوع چيست ؟ گفت : من مسلم بن عقيلم كه اين قوم به من دروغ گفتند و مرا فريفتند و وادار به قيام كردند . طوعه گفت : تو به راستى مسلم هستى ؟ گفت : آرى . گفت : به خانه بيا ، و او را در حجرهء ديگرى غير از حجرهء خود درآورد و براى او فرشى گسترد و غذايى آورد ، ولى مسلم غذا نخورد . ( 1 ) چيزى نگذشت كه پسر آن زن به خانه آمد و چون ديد مادرش مكرر به آن حجره مىرود ، گفت : اى مادر ! بسيارى رفت و آمد تو در اين حجره مرا به شك و ترديد انداخته است . مثل اينكه كارى دارى ؟ گفت : از اين سخن درگذر . جوان گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم كه به من خبر دهى . گفت : مادر ! پى كار خود باش و در اين باره از من مپرس . جوان بيشتر اصرار كرد . مادر گفت : به شرط آنكه به هيچ كس از آنچه مىگويم خبر ندهى . گفت : آرى ، همين گونه رفتار خواهم كرد . مادر از او عهد و پيمان گرفت و سوگندش داد و سپس موضوع را به او خبر داد . جوان ظاهرا آرام گرفت و خوابيد ، و صبح زود پيش عبد الرحمن بن محمد بن اشعث رفت و به او گفت كه مسلم بن عقيل در خانهء مادر اوست . عبد الرحمن هم پيش پدرش كه در خانهء عبيد الله بن زياد بود رفت و با او آهسته گفت . ابن زياد شنيد و در حالى كه با چوبدستى خود به پهلوى محمد بن اشعث اشاره مىكرد ، گفت : برخيز و هم - اكنون او را پيش من بياور ، و او برخاست . ابن زياد گروهى از قوم خود را با او فرستاد ، زيرا مىدانست همهء اقوام از اينكه مسلم بن عقيل ميان آنان كشته يا اسير شود كراهت دارند و پس از آن عبيد الله بن عباس سلمى را همراه هفتاد تن از قبيلهء قيس فرستاد و آنان به سوى خانهيى كه مسلم در آن بود روى آوردند . همين كه مسلم